








برخی حکایتها درست هنگام تموم شدن،شروع میشه
اوزان خبرنگار ایدهآل،با الیف که مثل خودش خبرنگاره در شرف ازدواج هستند
اوزان که مشهور به چشم سیاهی تو کارشه دنبال یه خبر پنهون و سخت هستش.زندگی این دو عاشق که دیوانهوار همدیگرو دوست دارند تبدیل به فاجعهای وحشتناک میشه.اوزان طی تصادفی جون خودشو از دست میده ولی در کالبد دیگه به زندگی برمیگرده.اوزان که دوباره به زندگیش برگشته با دو وظیفه سخت روبروئه…اولی اینکه قاتل خودشو پیدا کنه و دومی اینکه حقایقو به الیف بگه